تبلیغات
-: درصا / عکس ، مد لباس ، پیامک ، ترفند ، داستان / DARSA :- - مطالب داستان طنز
 
-: درصا / عکس ، مد لباس ، پیامک ، ترفند ، داستان / DARSA :-
عکس های جدید ، بازیگران ، جدید ترین مدل های لباس ، ترفندهای موبایل و اینترنت ،آگهی های استخدام ، اس ام اس و پیامک جدید ، داست
درباره وبلاگ


کامپیوتر - اینترنت - ترفند - آموزش -آگهی های استخدام ، پیامک های جدید - عکس - فوتبال - سرگرمی - - آموزش - مقاله - عکس، کامپیوتر - اینترنت - ترفند - آموزش - پیامک های جدید - عکس - مدل لباس - مدل کفش - و ...

( گریسل ) : هر چی بخواین اینجا داریم : -- www.DARSA.mihanblog.com
برای مشاهده بهتر مطالب دلخواه خود پیشنهاد می شود از بخش طبقه بندی استفاده کنید ، به لیست آخرین پست ها هم سر بزنید ، در نظر سنجی ما شرکت کنید و نظر یادتون نره

مدیر وبلاگ : درصا ( گریسل درگز )
نظرسنجی
شما متولد کدام فصل هستید ؟ با این نظر سنجی می خوایم ببینیم که بچه های کدوم فصل بیشتر تو اینترنت هستند ؟







سازمان بهداشت جهانی برای آزمایش یک واکسن خطرناک وجدید احتیاج یه داوطلب داشت. از میان مراجعین فقط سه نفر واجد شرایط اعلام شدند:

       یک آلمانی ،یک فرانسوی و یک ایرانی قرار شد با تک تک آنان مصاحبه شود برای انتخاب نهایی مصاحبه از آلمانی پرسید: برای اینکار چقدر پول میخواهید؟

            او گفت من صد هزار دلار، این را میدهم به زنم که اگر از این واکسن مردم یا فلج شدم، زنم بی پول نماند.

            مصاحبه گر او را مرخص کرد وهمین سوال را از فرانسوی نمود.

            او گفت من دویست هزار دلار میگیرم، صدهزار تا برای زنم و صد هزار تا برای معشوقه ام.

            وفتی او هم رفت، ایرانی گفت من سیصد هزار دلار می خواهم.

            صد هزار برای خودم

            صد هزار تا هم حق حساب شما

            صد هزار تاش هم میدیم به آلمانی که واکسن را بهش بزنیم !!!





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 29 آبان 1391 :: نویسنده : درصا ( گریسل درگز )

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید. آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.

مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت.

او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 29 آبان 1391 :: نویسنده : درصا ( گریسل درگز )

چاک از یک مزرعه‌دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت 100 دلار. قرار شد که مزرعه‌دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه‌دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»

چاک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.»
مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه. آخه همه پول رو خرج کردم..»
چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.»
مزرعه‌دار گفت: «می‌خوای باهاش چی کار کنی؟»
چاک گفت: «می‌خوام باهاش قرعه‌کشی برگزار کنم.»
مزرعه‌دار گفت: «نمی‌شه که یه الاغ مرده رو به قرعه‌کشی گذاشت!»
چاک گفت: «معلومه که می‌تونم. حالا ببین. فقط به کسی نمی‌گم که الاغ مرده است.»
یک ماه بعد مزرعه‌دار چاک رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟»

چاک گفت: «به قرعه‌کشی گذاشتمش.500 تا بلیت 2 دلاری فروختم 898 دلار سود کردم..»
مزرعه‌دار پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟»
چاک گفت: «فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم 2 دلارش رو پس دادم.»





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز، عکس های جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 فروردین 1389 :: نویسنده : درصا ( گریسل درگز )

داستان طلاق

 اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : طلاق، داستان طلاق،
لینک های مرتبط :

نام : كمال

كلاس : دبستان

موزو انشا : عزدواج!

  

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.

تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : انشا، اشناء، انشای بچه دبستانی، انشای ازدواج، ازدواج،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 فروردین 1389 :: نویسنده : درصا ( گریسل درگز )
اطلاعات زیر،‌حاصل یك تحقیق بر روی یك گروه میلیونی از دختران ایرانی است كه در آن رابطه‌ی بین سن و معیار ازدواج مورد بررسی قرار گرفته است.

ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : ازدواج، معار ازدواج، ازدواج دختر ها، دخترا،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 11 فروردین 1389 :: نویسنده : درصا ( گریسل درگز )

شرکت بریتیش تله کام یا همان BT لیستی از عجیب ترین سوالاتی را که کاربران کامپیوتری یا اینترنتی این شرکت ارتباطی از مشاوران آنها پرسیده‌اند منتشر کرد.

به نوشته پایگاه اینترنتی روزنامه مترو برخی از این سوالات آنقدر خنده دار است که حتی خود سوال کنندگان پس از فهمیدن اشتباه خود به احمقانه بودن آن اعتراف کرده‌اند.

لیست احمقانه ترین سوالات IT که از مشاوران شرکت BT انگلستان پرسیده شده به شرح زیر است:



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز، علمی، آموزش اینترنت، آموزش کامپیوتر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 28 اسفند 1388 :: نویسنده : درصا ( گریسل درگز )
زنی با سر و صورت کبود و زخمی  سراغ دکتر روانشناس میره ..

دکتر می پرسه : چه اتفاقی افتاده؟

خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم. هر وقت شوهرم عصبانی و ناراحت میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه و عصبانیتش رو سر من خالی می کنه !!!
دکتر گفت: خب دوای دردت پیش منه : هر وقت شوهرت عصبانی و ناراحت اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن. و این کار رو ادامه بده.

دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت !!!

خانم گفت: دکتر، پیشنهادتون فوق العاده بود. هر بار شوهرم عصبانی و ناراحت اومد خونه، من شروع کردم به قرقره کردن چای و شوهرم دیگه به من کاری نداشت!!!


دکتر گفت: میبینی؟! اگه جلوی زبونت رو بگیری خیلی چیزا خود به خود حل میشن !!! 





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 23 اسفند 1388 :: نویسنده : درصا ( گریسل درگز )
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز..
وای خدای من، خیلی درست کردی ... حالا برش گردون ... زود باش.
باید بیشتر کره بریزی ... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی ... هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک.....
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه احساسی دارم





نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
آرزوهای عجیب یک مرد


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 10 اسفند 1388 :: نویسنده : درصا ( گریسل درگز )
دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به‏استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : داستان دانشجو با استاد، استاد با شاگرد، استاد با دانشجو، معلم با شاگرد، معشوقه، قانونی، قانون، مشروع، شرعی، منطق، منطقی،
لینک های مرتبط :

دختری از کوچه باغی میگذشت

یک پسر در راه ناگه سبز گشت



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز، پیامک شعر، 
برچسب ها : پسر و دختر، پسر و دختر در کوچه باغ، کوچه، دختر در کوچه، دختری در کوچه، کوچه باغ، پسر با دختر،
لینک های مرتبط :
جمعه 7 اسفند 1388 :: نویسنده : درصا ( گریسل درگز )


ادامه مطلب


نوع مطلب : پیامک سرکاری، داستان طنز، 
برچسب ها : بچه، بچه بودیم، یادش بخیر، دل تنگ،
لینک های مرتبط :
جمعه 7 اسفند 1388 :: نویسنده : درصا ( گریسل درگز )

 

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت.

 

بقیه داستان در ادامه مطلب



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان طنز، 
برچسب ها : مرگ همکار، داستان من و همکار، داستان، تحول، متحول شدن، تحول شوید،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :